در هجوم ماشینها و دود و آهن به کوچهپسکوچههای تهران در آبان ۱۳۵۷، از «پاچنار» تا «امامزاده معصوم»، جز چند پیرمردِ خسته و اسبهای ازکارافتاده چیزی از درشکههای دیروز باقی نمانده بود؛ این روایتی از آخرین بازماندگان این شغل است به گزارش خبرنگار «زن روز» در همان سال.
به گزارش خبرگزاری خبرآنلاین، پاچنار هنوز همان بوی کهنگی و درختان چنار را میدهد، اما زیر سایه این درختانِ پیر، دیگر خبری از ردپای اسب و درشکه نیست. هجوم ماشینها، دود و آهن، درشکهچیان تهرانی را از میدانها و خیابانهای شهر رانده و به انتهای خط رسانده است. در میان این هیاهو، خبرنگار «زن روز» در پاییز سال ۱۳۵۷ سراغ معدود بازماندگان این حرفه رفته است؛ پیرمردهایی که خاطرات روزگارِ رونق و حرمت درشکه را با حسرتِ روزگارِ غریبِ تنهایی، فقر و بیتوجهی گره میزنند. شرح گزارش خواندنی او را که به تاریخ ۱۳ آبان ۵۷ در آن مجله منتشر شد میخوانیم:

باد پاییزی شروع به وول خوردن زیر برگها کرده است. درخت کوچک روبهروی سقطفروشی به گُل نشسته است، فقط سه تا و هرسه سر در هم فرو کرده… پیرمرد صاحب مغازه روی چهارپایه چوبیاش که حالا لق هم میخورد، آنی چشم از دکانش برنمیدارد، نکند که دستی…
پاچنار، محله قدیمی و اشرافی تهران، همان بوی همیشگی را میدهد؛ درختهای پیری که خودشان را روی پشتبام کوتاه دو ردیف مغازه ولو کردهاند. چند تا چنار پیر که با تنههای جرخورده، کهنگی و قدمت محله را به رُخت میکشند. اما زیر سایه همینها، جای همهشان خالی است. بوی عرق تن گُرگرفته هیچ اسبی به مشامت نمیریزد. بوی سبزی، بوی کاه، بوی یونجه و صدای سوت. یک لحظه چشمانم را میبندم. به نظرم میرسد همه دنبال هم ردیف شدهاند. «سیدتقی» پیر با سطل سوراخ و رنگ و رو رفتهاش مشغول پاشیدن آب به روی چرخهای کهنه همان درشکه قهوهای است که بارها و بارها به سیدتقی التماس کردهام که روی آن، مرا بغل دستش بنشاند. بارها و بارها کرم کرده است و شلاقش را هم کف دست من گذاشته، و من هم از خدا خواسته، شلاق را با تمام نیرویم به پشت زخم اسبهای بیچاره کوفتهام که ای کاش…
چشم باز میکنم، زیر چنار قدیمی و پرشاخ و برگ، به جای سیدتقی درشکهچی، وانتباری جا خوش کرده است. سرتاسر حاشیه خیابان صد جور وسیله نقلیه چهارچرخ امان دکاندارها را بریدهاند. از اول هم میدانستم که سیدتقی را از پاچنار راندهاند.
سعی میکنم همه محلهها را به خاطر بیاورم، و همین توپخانه را… ماشینها که هجوم آوردند، همه درشکهها را کیش کردند طرف همین میدان سپه. چند سالی دوام آوردند اما ماشین دستبردار نبود. باز هم مجبور شدند عقبنشینی کنند. این بار پشت باغ ملی پاتوقشان شد، اما باز… خیابان فرهنگ، یک دو سال بعد دخانیات، بعدش عباسی… پنج سال پیش فقط صد تایی بودند، اطراف امامزاده معصوم و حالا امامزاده معصوم با چند تایی درشکهچی پیر و صبور آخر خطر است.
پل را که دور میزنم، حتی این امید را ندارم که یکی را زنده ببینم، اما از توی «پاچنار» که راه افتادم، ته دلم قرص بود که بالاخره همیشه یکی دو نفری [درشکهچی] دوام میآورند…
بالای سرم، در حاشیه خیابانی که عریض است، اما گرد و خاک و دود و بوی لجن مثل اینکه با هم مسابقه گذاشتهاند. برگها هزار چروک برداشتهاند و به رنگ قهوهای درآمدهاند. یکی از آن رنگهای قهوهای چرک… شاید درخت شدن هم این روزها شانس و اقبال میخواهد. آخر نمیشود که همه درختها سرسبز باشند، ریشه در آب شیرین داشته باشند، باغبان تیمارشان کند!
توی لجن و گنداب هم میشود ریشه دواند، اما فقط حیف که جوانهها – آن هم فقط تک و توکی از زخم هزاران سنگ رهاشده، و آنقدر شانس آوردهاند که ریشهای در دل خاک بدوانند – مجبورند هنوز باز نشده، و هنوز شیرهای به جانشان ندویده پرپر شوند.

یکی دو ساعت میگذرد، اما هنوز دیر نشده، پاتوق یکی دو نفری را پیدا کردهام. قرار است بهزودی از راه برسند. «سیدرضا» زودتر از راه میرسد با یک درشکه تکاسبه. از دور نگاهش میکنم، همان شلاق چرمی را به دست دارد، اما فقط دور سر خودش میگرداندش مثل اینکه خود سیدرضا هم باور کرده که بیچاره اسبش، بعد از سالهای بسیار، این روزها دیگر طاقت خوردن شلاق را ندارد. به چند قدمیام که میرسد، تصویر همهشان را یکجا در چهره مهربانش میبینم. کلاه سیدرضا با نقاب شکستهاش، چند لحظهای کار بادبزن را انجام میدهد. تازه از راه رسیده، گرم و عرقدار، درست مثل اسبش. تهریشی دارد که بیشتر به سفیدی میزند. دقت که میکنم همان جلیقه نیمدار [کهنه] را بر تنش میبینم، با چهار تا جیب، که سر چهار تا نخکشی شده، پیراهن سفید بدون یخه، ابروهای پرپشت مشکی و کفشی که مثل جگر زلیخا آش و لاش شده، و شست سیدرضا از درز پارهاش سرک میکشد. پای حرفش که مینشینم، لهجه شیرین مشهدیاش را به گوشم میریزد:
«از خدا تا همین امروز ۷۶ سال عمر گرفتهام، جوان که بودم تو مشهد، تا سر سورچیها رو دور میدیدم، میپریدم پشت درشکههاشون. نمیدونی چه کیفی داشت! چند دفعه هم با شلاق زدند تو صورتم. یک دفعه کم مونده بود کور بشم، اما خدا نخواست. خیلی دلم میخواست یک دونه درشکه داشتم، اما پول نداشتم. رفتم کارگری، هفت هشت سالی پول جمع کردم. هنوزم عشق درشکه بر دل داشتم. بالاخره با یکی شریک شدم، بعدش هم سهمش رو خریدم و برای خودم یک پا آقا شدم!»
پیرمرد همه این حرفها را تا همین جا با زندهدلی و شادابی گفت، مثل اینکه با به یاد آوردن خاطرات گذشتهاش حتی چشمهایش هم میخندیدند، اما به اینجا که رسید… لبهایش جمع شد، گوشههای لبش به طور آشکار میلرزید. دستهای پینهبسته و زردش را درهم فرو کرد. گویی تمام غمهای دنیا به دل کوچکش ریخته است. حتی نگاهم نمیکرد. یکدفعه خودش را جمع کرد و شست فضولش را کشید توی کفش! مثل اینکه خجالت میکشید.
خودم را ول کردم توی حاشیه پیادهرو. کنار دستش نشستم روی زمین. از خاک چه باک! یکدفعه صدای بوق درشکهاش مثل نالهای بلند شد.
دو تا از بچهها صدایش را درآورده بودند. یکیشان هم با لگد کوبید تو توبره کاه که گردن زبانبسته بود. حیوان فقط سرش را کشید عقب. راستی چه کار میتوانست بکند؟
دلم نمیخواست پیرمرد احساس غریبی کند. پاچنار را به یادش آوردم، میدان سپه را، سنگلج را، پشت باغ ملی را… و خودش در عالم خیال، پرکشید و رفت و رفت تا اینکه به حرف آمد:
«آره! روزگاری برای خودمون یک پا آقا بودیم. تهران در و دروازه داشت. درشکهچی کلی حرمت داشت، اما حالا چی؟ هی ماشین اومد و ماشین اومد… بیشتر که شدند، هی ما رو راندند عقب، اونقدر عقب که حالا پشتمون رو به دیوار رسوندهاند. فقط سه چهار تایی باقی موندهایم، آخه ما هیچ کار دیگری که بلد نیستیم، نه، شما آقای ما! بفرمایید چه کاری از دست ما برمیاد؟ یک مشت آدم پیر و مفلوک… باید ادامه داد. اما اگه خدای نکرده یه روزی این اسب بیفته و بمیره، اگه یه روز چرخ این درشکه بشکنه، دیگه تموم شده! نه کسی دیگه پول داره که اسب بخره، نه کسی پیدا میشه که چرخ درشکه بسازه. نمیدونی آقا چه روزگاری شده، همین چند سال پیش زیادتر بودیم، صدتایی میشدیم دور هم جمع شدیم، امضا جمع کردیم، جلز و ولز کردیم، فریاد زدیم اما هیشکی به حرف ما گوش نداد. دونه به دونه، همه داغون شدن. چند تایی که پیر بودن، مردن. خدا رحمتشون کنه!… چند تایی آواره شدن… چند تایی وبال گردن بقیه شدن و چند تایی هم… آقا چی برات بگم؟! همین شش هفت سال پیش حداقل هزار تا بودیم. یه روز گفتند که درشکهها را میخریم، یه روز دیگه گفتند به جای هر سه تا درشکه یک تاکسی بهتون میدیم. یه روز دیگه گفتند قراره سرویس درشکهرانی لوکس! درست کنیم، واسه مهمونای خارجی شمال شهر… خلاصه هر روزی یه جور وعده دادن، اما آخرش چی؟»

دومی هم از راه میرسد. این یکی کمی جوانتر است. حدود ۵۵ سال دارد، یا شاید هم بیشتر. کمی چاق است و اخمو، یک لاقبا، و بدجوری هم زل میزند تو چشم آدم. مثل اینکه دنبال کسی میگردد تا همه کاسه کوزهها را سرش بشکند. سیدرضا واسطه میشود، نیمنگاهی میکند. دو ردیف دندان سیاه و کرمخوردهاش را در یک لحظه مخفی میکند.
– چی بگم؟!
– از حال و روزگارت. اصلا هرچی دلت میخواد بگو. کسی که حرفی نداره.
– روزی ۳۰ تومن کاسبم، اما پانزده تومنش خرج همین حیوون میشه.
سیدرضا میخندد، اما تلخ، تلخِ تلخ! رفیقش ادامه میدهد:
– تا جوون بودیم و جون داشتیم و میشد از ما سواری گرفت، از چهار صبح تا ده شب، روی همین یک وجب جا کار کردیم، شلاق زدیم، فحش خوردیم، اسب لگدمون زد، صاحبکار تو سرمون زد، حالا هم که چهلساله درشکهچی هستیم، دیگه درشکهای باقی نمونده، هرچی درمیاریم، باید بدیم این زبونبسته بخوره، نکنه یک وقت مریض بشه و بمیره که اونوقت… خب دیگه، بقیه ماجرا روشنه، ما هم باید بریم از گشنگی بمیریم!…
ناگهان یاد گذشتهها افتاده است:
– ای آقا! تو همین شهر آدمهایی بودند که هفتاد تا، هشتاد تا، حتی صدوپنجاه تا درشکه داشتند. از هر درشکهای هم اونوقتها ده تومن، حتی سیزده تومن دخل میگرفتند. حالا خودتون حساب کنین، اونوقتها چقدر پولش میشد؟ روزی حداقل هزار تومان کاسب بودند، اما گیر من و امثال من چی اومد؟ خود منو وقتی اربابام بیرون کرد، فقط یکدونه اسب مردنی داشت که میخواست از دستش راحت بشه، اونو بخشید به من. زبونبسته یک سال هم دوام آورد، اما یه روزی تو همین کوچه باغ ملی رو دستهاش خوابید. بلندش کردیم، فایده نکرد. چهار قدم پایینتر با سر رفت روی زمین و جفت استخوانهای دستش زد بیرون. خون مثل فواره ازش میرفت. بقیه خلاصش کردند!… تموم سرمایه من هم باد هوا شد و رفت…
سیدرضا لبهای چروکیدهاش را هم از هم باز میکند. پرههای بینیاش باز و بسته میشوند و به حرف میآید که:
«خدا پدر ارباب تو رو بیامرزه که همون یه اسب مردنی رو هم بهت داد. ارباب ما چی داد؟ شب آخریام راضی نشد حتی پنجزار از دخلش کم بشه، اما خدا بزرگه، رزاقه، خودش روزیرسونه!… ای آقا! مردم واسه ما پوست خربزه هم پرت کردند. ما رو علیشاه هم صدا زدند، صد تا گوجه فرنگی بیشتر تو صورتم خورده، مهم نیست، باید زندگی کرد، از عمر ما هم که دیگه چیزی نمونده. تا همین فردا صبح هم هیشکی نمیدونه که چی میشه…»
دلم میخواهد یک جوری دستشون را بگیرم، حتی برای یک روز هم که شده. هنوز هم دلم میخواهد روی درشکه سیدرضا بغل دستش بنشینم و دهنه اسبها را تو دستم بگیرم. سیدرضا کمکم میکند، چوب چرک و ترکخورده شلاق را تو دستم میگذارد، آن را دور سرم میچرخانم، دهنه را شل میکنم و صدای «نچ، نچ» سیدرضا درشکه را به کندی از جا میکند. شلاق فقط هوا را میشکافد و صدای یکنواخت پای اسب سیدرضا در میان عربده صدها اتومبیل سنگین گم میشود.
۲۵۹
کد مطلب 2295641
-
مارتین لوتر ۹۵ دیدگاه اعتراضی خود را به در کلیسایی در آلمان میخکوب کرد؛ ۹ آبان ۵۰۹ سال پیش
-
پای درد دل آخرین درشکهچیهای تهران در آبان ۵۷/ روزگاری درشکهچی کلی حرمت داشت اما حالا چی/ مردم واسه ما پوست خربزه هم پرت کردهاند
-
بروسلی در ۲۳ سالگی و در حال تمرین رزمی در هنگ کنگ؛ سال ۱۳۴۲ / عکس
-
معلمان دارالفنون که به ایران میرسند، امیرکبیر دو روز است معزول شده
-
ده ونک؛ روایت تاریخی محله ادیان تهران
-
کوروش؛ از افسانه تا واقعیت / هنوز دقیق نمیدانیم دین، کیش و آیین ایرانیان در دوره هخامنشی چه بوده است
-
بروسلی در ۲۳ سالگی و در حال تمرین رزمی در هنگ کنگ؛ سال ۱۳۴۲ / عکس